عشقانه،تقدیم به بهترینم مریم مهربانی
نمی دانم مریم مهربانی بناممش یا مهربانی مریم فرقی نمی کند مریم که باشد همه چیز حل است
خوبم اگر خوب باشی فقط انگار کمی دلم تنگی می کند... . نمی دانم چشمانم چرا اینقدر بی تابند... . به گمانم چند خاطره قلقلکشان می دهند... . فدای شما راز همه «پیر آشنایان» می خواننم... . پخته ی کوره ی زندگی.... . فولاد آب دیده ی زندگی.... . کوه بزرگ اندیشه... . می اندیشند زیباست!.... . اما سخت است... سقیل است.... . آنگاه که هنوز جوانی نکرده ای پیر شوی... . هنوز خامی را نچشیده ای پختگی را سر بکشی.... . دیده بر فولاد بودنت نگشوده باشی که آب دیده شوی... . بی فکری نکرده باشی و محکوم به کوهی از اندیشه . شوی.... . زود پیر شدم... . کدام مستجاب الدعوه ای دعا کرد که ((پیر شوم))... . این می شود که همش به انتظار لحظه ای هستی که . عقلت ضایع شود تا نه تنها جوان بلکه کودکی خام و . بی فکر شوی که به فولاد بودن خود، تنها فولاد ساده . بودن خود، می بالد..... . فداتون راز می گویند بزرگ ترین لذتشان صدای خش خش برگ ها به . زیر قدم هایشان است . چگونه؟؟ . مگر چه گناهی دارند برگ درختان؟؟؟؟ . تنها چون زرد شده اند؟؟ . نفس های تو آن ها را به این روز انداخته!!!! . و تو اکنون شادی از زرد شدنشان، افتادنشان و حتی . خرد شدنشان... . چگونه می توان خرد شدن خاطرات را لذت بخش . دانست؟ . چگونه می توان صدای گذشت زمان را زیبا خواند؟ . من که نمی توانم .... . چقدر ما انسان ها بی رحمیم و نامش را زیبایی گذاشته . ایم..... . فداتون راز به نام خالق زمین و زمان.. . زمین در نگاه من ایستاده است . اما من هنوز دارم در زمان میدوم . این چه رسمی است که زمینیان دارند؟؟؟؟؟ . فداتون راز غزلم تا به غزال یک الف کم دارد . و دلم یک خط صاف تا ضمانت دارد . یا امام رضا (ع)..... . فداتون راز آنچه از دل برآید . به کجای دل نشیند؟ . که ز حسرت دل من . نرود صدای آهی . به سرای دل نوازت؟؟؟؟؟؟؟؟ فداتون راز .... دیگر اشعار و دست نوشته هایم کفاف فریاد هایم را . نمی دهند... . نیازی دیگر باید تا بتواند صدای فریاد هایم را در خلا خود . محبوس کند.... . دیگر هرچه این کلمات را به هم می دوزم جگر پاره پاره ام . را تسکینی نمی دهد.... . نمی دانم اگر فردا خدایم رو به رویم ایستاد و گفت بر چه هدف قلم را بر این کاغذ می رقصاندی . چه بگویم . اگر یگوید این هرز گردی هایی که تو و قلمت راه انداخته . بودید کجای نامه ات بنویسم؟ . چه بگویم . نمی دانم اگر بگوید به تو قدرتی عطا کردبم که به فوجی . از مردم ندادیم... حال تو چه سودی از آن بردی؟ . چه بگویم . حال که دیگر نک تیز قلم حتی سوزنی برای دوختن قلب . خسته ی خودم هم نیست !!! . چه بگویم؟ ؟؟ . راز نشسته ام بر لب جاده، دو زانو، و ساده می نگرم که . چگونه خاطره شده ام، خاطره ای آنقدر عمیق که حتی . دیدنم هم مرا به یاد کسی نمی آورد.... . حال هرچه می خواهم در دل این دفتر بنویسم، بنویسم، . چه کسی به این دفتر جز دفترخاطراتی می نگرد؟؟... . بلند می شوم که بروم، زیرا دیدن این صحنه آزارم . می دهد بروم تا حداقل بگویم نیستم و خاطره شده ام... . زانوی راستم مرا یاری نمی کند، حق دارد یک خاطر تک و . تنها چگونه می تواند دو زانوی همراه را راهنمایی کند.. . آه زانوی راستم هم با من چپ افتاده... . فداتون راز![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


