عشقانه،تقدیم به بهترینم مریم مهربانی

نمی دانم مریم مهربانی بناممش یا مهربانی مریم فرقی نمی کند مریم که باشد همه چیز حل است

همه «پیر آشنایان» می خواننم...

.

پخته ی کوره ی زندگی....

.

فولاد آب دیده ی  زندگی....

.

کوه بزرگ اندیشه...

.

می اندیشند زیباست!....

.

اما سخت است... سقیل است....

.

 آنگاه که هنوز جوانی نکرده ای پیر شوی...

.

هنوز خامی را نچشیده ای پختگی را سر بکشی....

.

دیده بر فولاد بودنت نگشوده باشی که آب دیده شوی...

.

بی فکری نکرده باشی و محکوم به کوهی از اندیشه

.

شوی....

.

زود پیر شدم...

.

کدام مستجاب الدعوه ای دعا کرد که ((پیر شوم))...

.

این می شود که همش به انتظار لحظه ای هستی که

.

عقلت ضایع شود تا نه تنها جوان بلکه کودکی خام و

.

بی فکر شوی که به فولاد بودن خود، تنها فولاد ساده

.

بودن خود، می بالد.....

.

 فداتون راز

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()



می گویند بزرگ ترین لذتشان صدای خش خش برگ ها به

.

زیر قدم هایشان است

.

چگونه؟؟

.

مگر چه گناهی دارند برگ درختان؟؟؟؟

.

تنها چون زرد شده اند؟؟

.

نفس های تو آن ها را به این روز انداخته!!!!

.

و تو اکنون شادی از زرد شدنشان، افتادنشان و حتی

.

خرد شدنشان...

.

چگونه می توان خرد شدن خاطرات را لذت بخش

.

دانست؟

.

چگونه می توان صدای گذشت زمان  را زیبا خواند؟

.

 من که نمی توانم ....

.

چقدر ما انسان ها بی رحمیم و نامش را زیبایی گذاشته

.

ایم.....

.

 فداتون راز

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()



 

 

 

به نام خالق زمین و زمان..

.

زمین در نگاه من ایستاده است

.

اما من هنوز دارم در زمان میدوم

.

این چه رسمی است که زمینیان دارند؟؟؟؟؟

.

فداتون راز

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط راز نظرات ()



غزلم تا به غزال یک الف کم دارد

.

و دلم یک خط صاف تا ضمانت دارد

.

یا امام رضا (ع).....

.

فداتون راز

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()



آنچه از دل برآید

.

به کجای دل نشیند؟

.

که ز حسرت دل من

.

نرود صدای آهی

.

به سرای دل نوازت؟؟؟؟؟؟؟؟

فداتون راز

نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()



.... دیگر اشعار و دست نوشته هایم کفاف فریاد هایم را

.

نمی دهند...

.

نیازی دیگر باید تا بتواند صدای فریاد هایم را در خلا خود

.

محبوس کند....

.

دیگر هرچه این کلمات را به هم می دوزم جگر پاره پاره ام

.

را تسکینی نمی دهد....

.

نمی دانم اگر فردا خدایم رو به رویم ایستاد و گفت بر چه هدف قلم را بر این کاغذ می رقصاندی

.

چه بگویم

.

اگر یگوید این هرز گردی هایی که تو و قلمت راه انداخته

.

بودید کجای نامه ات بنویسم؟

.

چه بگویم

.

نمی دانم اگر بگوید به تو قدرتی عطا کردبم که به فوجی

.

از مردم ندادیم... حال تو چه سودی از آن بردی؟

.

چه بگویم

.

حال که دیگر نک تیز قلم حتی سوزنی برای دوختن قلب

.

خسته ی خودم هم نیست !!!

.

چه بگویم؟   ؟؟

.

راز

نوشته شده در جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()



نشسته ام بر لب جاده، دو زانو، و ساده می نگرم که

.

چگونه خاطره شده ام، خاطره ای آنقدر عمیق که حتی

.

دیدنم هم مرا به یاد کسی نمی آورد....

.

حال هرچه می خواهم در دل این دفتر بنویسم، بنویسم،

.

چه کسی به این دفتر جز دفترخاطراتی می نگرد؟؟...

.

بلند می شوم که بروم، زیرا دیدن این صحنه آزارم

.

می دهد بروم تا حداقل بگویم نیستم و خاطره شده ام...

.

زانوی راستم مرا یاری نمی کند، حق دارد یک خاطر تک و

.

تنها چگونه می تواند دو زانوی همراه را راهنمایی کند..

.

آه زانوی راستم هم با من چپ افتاده...

.

 فداتون راز

نوشته شده در جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()



یک فاجعه بین ما اتفاق افتاد.........فاصله

.

فاصله تنها یک واژه نیست که آن را بر زبان نیاورم و شاد باشم از اینکه نیست...

.

چیزی که هست این است که فاصله هست.....

.

و من در نبود تو نمی توانم به خود دروغ بگویم که هیچ فاجعه ای در جریان نیست...

.

فاصله بین ما را قدم های تو اندازه گرفت....

.

 و اما: از فاصله دور چه باک از ماندن در فاصله ها میترسم.....

فداتون راز

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()





Design By : ParsSkin.Com